رویایی شبانه زیر باران

$ آنان که زندگی را می سازند زندگی را می بازند . با زندگی نساز ، زندگی را بساز $

کار....
سلاااااااام یه  خبـــــــــــــــــــــــــر من قراره از فردا برم سر کار.....خیلی خوبه که دارم سرگرم میشم...اینجوری دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنم...هیچ چیــــــــــــــــز.....حالا حتما میگین چه کاری؟ میگم خدمتتون....من عاشق فتوشاپم همیشه هم تو خونه کار میکردم این شد که تصمیم گرفتم برم آتلیه کار کنم...الان از اونجا میام ازم تست گرفتن قبول شدم....از فردا صبح من شاغلم....

خب بفرمایید اینم شیرینی....

http://up.alimehri.ir/Pictures/1391/icon/S_117.jpg

لطفا بعد اذان نوش جان کنید... روزتون رو باطل نکنید بیفته گردن من؟؟؟؟؟؟؟

 

[ یکشنبه 1393/04/08 ] [ 12:23 ] [ مهدیه ]

[ ]

گذشته ها....

هی زندگی ...چه قدر زود گذشتی انگار سه سال پیش بود که من تازه یه وبلاگ ساختم همش منتظر بودم یکی بیاد برام نظر بذاره و کلی ذوق کنم الان سه سال از این وبلاگ گذشته و من هیچوقت اینجا حرف دل نزدم همیشه خودمونو باید اونجوری که نیستیم نشون بدیم همیشه ناراحتیامو با خنده نشون میدادم ...

من از هیچکدوم شما هیچی نمیدونم و شما هم بجز چیزایی که تو وبلاگم نوشتم چیزی نمیدونید... اولین باری که اومده بودم وبلاگ یه دختر به نام روژین باهام دوست شده بود یادش بخیر اونم بدون خداحافظی رفت و وبلاگش کلا تعطیل شد ...بعدش یه داداش خوب اومد وبلاگم اون داداشم هنوزم منو فراموش نکرده ...ایشالا همیشه سلامت باشه....میخوام از خودم براتون بگم که چجور آدمی هستم ...من یه دختر فوق العاده حساس هستم و خیلی رویایی و جدی و مغرور، میگم مغرور فکر نکنید در مورد همه اینجوریماااا نه هیچوقت تحملشو نداشتم که در مقابل جنس مخالف غرورم  شکسته شه ...همه ی دخترا عاشق میشن و منم تا حالا عاشق شدم اما هیچوقت از خدا نخواستم که بهش برسم....من عاشق کسی شدم که هیچ جوره بهم نمیومدیم....من کسی رو که دوسش داشته باشم ازش فرار میکنم و با اینکه منو و اون از بچگی با هم بزرگ شدیم حتی با دیدنش سلام هم نمیگفتم... خدا شکر الان دیگه کم کم داره از یادم میره....باید بره..

و اما از مدرسه بگم...اینکه دو سال اول دبیرستان رو نزدیک انزلی خوندمو و دو سال سوم و پیشدانشگاهی رو رفتم رشت....یادش بخیر خیلی زود گذشت...اولش وقتی به مدرسه جدید رفتم هیچ دوستی نداشتم روزای اول مدرسه حالت افسرده بهم دست میداد و تو کلاس با چشم پر اشک مینشستم...فقط درس میخوندم فقط همین...بعدش با یه گروهی دوست شدم که خیلی باحال بودن یه روز چند نفر از هم کلاسی هام صدام کردن و گفتن بیا کارت داریم رفتم ببینم چکارم دارن که دیدم من و من میکنن گفتم بگین چی شده؟ گفتن میخوایم بهت یه چیزی بگیم که دوست نداریم به کسی بگی گفتم خب نمیگم بگین گفتن با این گروه زیاد نباشی بهتره تو رو مثله خودشون میکنن تو اینا رو نمیشناسی بچه های خوبی نیستن...

اونجا بود که با یه گروه بچه های فوق العاده مثبت آشنا شدم بازم برام زندگی خسته کننده شده بود...و آخر با 4 نفر آشنا شدم که هنوزم باهاشونم و اونا شدن بهترین دوستای  زندگیم شدن و این بود که ما شدیم 5F ...

با اونا هم درس میخوندم هم خوش گذرونی میکردم و چیزای جالب یاد گرفتم...حالا اون دوران گذشت و دیگه مدرسه رفتنی در کار نیست...البته هنوز باهاشون رابطه دارم قراره تا چند وقت دیگه بیان خونمون و بریم بیرون و پارک......دوست خوبم زهرا جونم نقاش ما بود که همیشه تو امتحانا منو اون باید مشورت میکردیم و ورقه هامون با هم تکمیل میشد و من با یه ورق جوابارو میدادم به بقیه که همه بنویسن و خانوم عکاس خوشگل ما مونیکا جونم که تو آتلیه کار میکنه و هر وقت دوربین باحالشوم میاورد ما هم کلی عکس میگرفتیم و محدثه جونم  که همیشه آرومم میکرد و مرضیه(عروس خانوم) امیدوارم خوشبخت بشه اون شاعر ما بود و یه کتاب هم ازش به چاپ رسید و من که هم شاعر بودم و هم نقاش و شیطونشون که بدون من جمعشون صفا نداشت وقتی عکسای سال گذشته رو نگاه میکنم میبینم چقدر قیافه هامون بزرگتر شده هر کدوممون واسه خودمون آرزوهایی واسه آینده داشتیم و من تنها راه رسیدن به آرزوهام یه چیز بود...هرکسی به آرزو هاش نرسه براش زندگی مفهومی نداره برام دعا کنید که بهش برسم...

خب دیگه ببخشید پر حرفی کردم ...خداحافظ همگی برام دعا کنید بچه ها

 

[ شنبه 1393/04/07 ] [ 11:28 ] [ مهدیه ]

[ ]

سلامی دوباره....
سلام به همه ی دوستانی که تو این مدت نبودم منو فراموش نکردن ....خوبین؟ ایشالا که همتون سلامت و شاد باشین...

اینم شعری از خودم امیدوارم که خوشتون بیاد...نظر یادتون نره هاااااااا

 

یار  آید دیر آید غم مخور

گرچه هر لحظه برایت درد است

زندگی بی یار بر عاشقان

بی تفاوت و مشابه مرگ است

گرچه دل آشفته و نالان شده

گرچه چشمت بار ها گریان شده

خوب میدانم دلت بی تاب است

قلب تو از هرچه جز او خالی ست

شاید هم او در کنار یاد خود

چشمانش پر زشور و شادی ست

غم هجرانش برایت سهمگین بوده و هست

لحظه ی دیدار یار در هر نفس برده نفس

دل بنه پیش همان فرهاد ها

عاشق یار نباش عاشق شدن بیهوده ست

 

 

[ جمعه 1393/04/06 ] [ 20:36 ] [ مهدیه ]

[ ]

تولدت مبارک...

سلام دوستا ی گلم خوبین؟

چخبرااااااااااااااااااا؟

ممنونم تو این مدت که پست نذاشتم و کم اومدم بهم سر زدید...

و اما این پستم بخاطر دو تا چیزیه:

1- تولد خودم اگر چه گذشت

2-تولدت داداشمـــــــــــــــــــــــه

داداشی تولدت مبارک

انشاالله همیشه موفق باشی و به همه ی آرزو هات برسی....

بدووووووووووووو شمع هارو اول روشن کن بعد آرزو کن بعدشم

شمع ها رو فوت کن تاااااااا میلیون سال زنده باشی....   تولدت مبارکــــــــــــــــــ

دوستان عزیز دست بزنیــــــــــــــــــــــد...

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک....

و اما من نوشت:

دوستای خوبم من تا تابستون نمیام وبلاگم رو آپ کنم اما تابستون میام و به همتون سر میزنم کنکور نزدیکه و من باید درس بخونم همتونو دوست دارم خدانگهدار همتون....

[ سه شنبه 1392/12/20 ] [ 23:59 ] [ مهدیه ]

[ ]

بزن بسلامتی....

به سلامتی اونایی که می دونی هیچ وقت نمی تونی بهشون زنگ بزنی ولی بازم
دلت نمی یاد شمارشونو از فون بوکت پاک کنی.....ا


بسلامتی بچه های قدیم که با ذغال واسه ی خودشون سبیل می ذاشتن تا شبیه
باباهاشون بشن
نه بچه های الان که ابروهاشون رو بر می دارن تا شبیه مادراشون بشن.


سلامتی اون دختر بچه ای که قدش به شیشه ی پرادو نرسید لاستیکشو پاک کرد


به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره به راننده گفت :پول خورد ندارم کرایه همه رو حساب کن.


به سلامتی هر کس که درونش داره میسوزه اما ترجیح میده لبهاشو بدوزه

.

دوستان عزیزم من تا یه مدت نمیتونم بیام و پست جدید بذارم نظر بدین هر وقت بیام میخونم و جواب میدم دوستون دارم فعلا


[ دوشنبه 1392/08/20 ] [ 22:9 ] [ مهدیه ]

[ ]

محرم


سلام به همه ی عزیزان...
ایام محرم رو به همه ی شما و خانواده های محترمتون تسلیت عرض میکنم....
التماس دعا....

[ دوشنبه 1392/08/13 ] [ 22:46 ] [ مهدیه ]

[ ]

صدای مهربون...

سلام دوستان عزیزم تو این پست یک شعر از خودم رو براتون گذاشتم امید وارم خوشتون بیاد...راستی نظر یادتون نره ها... انتقادی یا پیشنهاد شما برای من محترمه.

بازم دوباره کنج اتاقم

صدای مهربونتو شنیدم

کنار پنجره برای دیدن تو

کشیک رفت و آمد و کشیدم

دیدم داری رد میشی از خیابون

یکم آهسته تر برو مهربون

میخوام ببینمت یکم عزیزم

دلتنگیهامو یا نگام بریزم

چقدر امروز میاد بهت بارونیت

آقا شدی اما کجاست خانومیت؟

خانوم تو من نیستم وتو نخواستی

فقط بخند عشقتو ما نخواستیم

خنده ی تو مال اونه همیشه

گلم چرا یادت فراموش نمیشه؟

من گول بچگی هامونو خوردم

برای خنده های تو می مردم

وقتی بهم مهربونی می کردی

حسرت با تو بودنو میخوردم

یادت میاد یه روز توی خیابون

برف می بارید دون دون از آسمون

با هم آدم برفی درست می کردیم

چه روز های قشنگی رو رد کردیم

خاطره ها میرن ولی قلب من

منجمده از خاطره های تو

بارون گریه های من می باره

قلبم منجمدتر میشه دوباره

اگه میخوای بری برو بی وفا

عشق یه طرفه نداره صفا

جای پاهات روی قلبم میمونه

دلت گرفت برگرد به همین خونه

[ سه شنبه 1392/07/30 ] [ 22:50 ] [ مهدیه ]

[ ]

دل نوشته ی من!!!

چقدر جالبه تا وقتی که هستی هیچکس نمیگه هست هیچکس نمیگه حالت چطوره هیچکس بهت اهمیت نمیده حتی هیچکس نمیشینه حرفاتو گوش بده  و تویی و یه دفتر خاطره که مرهم درداته ، ولی وقتی که میری تازه همه میگن چه آدمی بود چه رویایی داشت چقدر تنها بود ...

دو هفته پیش خبر تصادف یه دوست رو شنیدم از من دو سال کوچیکتر بود ولی میشناختمش گفتن رفته تو کما همه امید به برگشتنش داشتن میگفتن جوونه برمیگرده تا اینکه چند روز پیش گفتن فوت کرد من خیلی ناراحت شدم دختر خیلی خوبی بود هیچ گناهی نداشت مطمئنم الان تو بهشته ولی همش با خودم میگم اون خیلی وقت داشت واسه زندگی اون هنوز انتخاب رشته نکرده بود هنوز دانشگاه نرفته بود ازدواج نکرده بود بچه دار نشده بود ولی این دنیا رو ترک کرد ...

هرچند  راحت شد از این دنیا ، دنیایی که تا دروغ نگی دوست ندارنت ، دنیایی که توش ریا موج میزنه و به ساحل نامردی میرسه.

دنیایی که همه دو چهره شدن دنیایی که اگه ساده باشی و و یه چهره ، بهت میگن تو خیلی دلت پاکه یعنی یک رنگی رو پاک بودن دل ربط میدن خیلی جالبه..

خیلی جالبه که همه دوست دارن باهاشون دو چهره رفتار کنی ، خیلی جالبه که وقتی دوستت داره راه اشتباه رو میره باید تشویقش کنی واگرنه حسودی و دشمنشی  ، خیلی جالبه که همه ازت انتظار دارن ولی تو نباید  از هیچکس  انتظاری داشته باشی.....و......

واقعا دیگه خسته شدم....


[ سه شنبه 1392/07/09 ] [ 21:28 ] [ مهدیه ]

[ ]

خدا هست...

یک روز معلمی در کلاس برای بچه های ساده دل درباره ی انکار خدا سخن می گفت از بچه ها پرسید:

معلم:بچه ها مرا می بینید؟

_ آری

معلم:این میز را می بینید؟

_آری

معلم:این عکس را می بینید؟

_آری

معلم: بچه ها خدا را می بینید؟

_نه

معلم از فرصت استفاده کرد و گفت: بنابراین خدایی نیست ، اگر خدایی وجود داشت او هم همانند من؛ میز و عکس دیده می شد.بچه ها متحیر بودند که چه پاسخ دهند که یکی از آن ها از جا بلند شد و گفت: آقا اجازه می دهید؟

معلم گفت: بگو

شاگرد گفت:اگر اجازه بدهید من می خواهم سوالاتی نظیر پرسش های شمابرای بچه ها مطرح کنم.

معلم گفت: مانعی ندارد

شاگرد گفت: بچه ها! دست معلم را می بینید؟

_آری

شاگرد:چشم معلم را میبینید؟

_آری

شاگرد:بچه ها عقل معلم را میبینید؟

_نه

شاگرد:بچه ها بنابراین، طبق گفته ی معلم،او نباید عقل داشته باشد چون او گفت که هر چیری وجود دارد باید دیده شود ما که عقل او را نمی بینیم پس او عقل ندارد!!!....


من نوشت:

گاهی اوقات نیاز به دیدن نیست چون خدا رو با تمام وجودت حس میکنی فقط کافیه که تو خدا رو با تمام وجودت صدا کنی.

من خیلی جاها تو زندگیم خدا رو حس کردم اونجا بود که فهمیدم خدا از رگ گردن هم بهم نزدیک تره....

[ شنبه 1392/07/06 ] [ 21:50 ] [ مهدیه ]

[ ]

!!!
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.


پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به ...

پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!
دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
دو ونسزو می گوید: در این هفته، اینبهترین خبری است که شنیدم. .

[ دوشنبه 1392/06/11 ] [ 21:0 ] [ مهدیه ]

[ ]