
بعدش که بزرگتر شدیم میخواستیم مثل آدم بزرگ ها باشیم و کاراشونو تقلید میکردیم.


اما حالا که بزرگ شدیم !!!!!

میگیم یادش بخیر بچگی چه دنیای شیرینی بود ...
فقط فکر عروسکامون بودیم...
ایندفعه یه شعر از خودم رو تو وبلاگ میخوام بذارم امیدوارم خوشتون بیاد...
توی آسمون دریا
قلب من یه تک ستاره ست
قلب من تنها بود اما
قلب من چقدر بیچاره ست
توی چشمام پر اشکه
رفتنت برام چه سخته
وقتی دیدم داری میری
کشتی هام همیشه غرقه
آخه من بی تو می میرم
قلبمو از کی بگیرم؟
داری میری بی بهونه
من می میرم توی خونه
مثله کوه بودی تو پشتم
رفتی من تنهایی مردم
توی نیمکت صداقت
با یه دنیا از رفاقت
پیش من نشستی گفتی:
دل من بهت کرده عادت
گفتی عاشقم نبودی
بهم هم کردی خیانت
بهت گفتم که چطوری
توی دنیای پر از گرگ
توی این شهر شلوغ که
واسه هر کسی میشه مرد
تو به من نگاه می کردی
اسممو صدا می کردی
حالا راحت داری میری؟
میگی عادت کرده بودی؟
خندیدی گفتی عزیزم
همیشه برام عزیزی
توی قلب کوچیک من
تو یه دوست بی نظیری
اما من باید بگم که
باشه اما نمیدونم
که بتونم یا نتونم
تا ابد بی تو بمونم
امیدوارم خوشتون اومده باشه

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای؟ خسته ام زین عشق دلخونم مکن منکه مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ و پیدا وپنهانت منم... سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی!!
سلااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای گلم . خوبین؟
ایندفعه میخوام براتون یه خاطره از پارسال دوران مدرسه ام تعریف کنم.
یه روز تو مدرسمون قرار بود که از طرف آموزش پرورش برای بازدید به مدرسمون بیان خلاصه کلی جشن و سخنرانی تو مدرسه بود و منم که اصلا حوصله ی گوش دادن به حرفای مدیر و معاون و رئیس آموزش پرورش که 1 یا 2 ساعت باید تو حیاط میموندیم و گوش میدادیم نداشتم با چندتا از بچه ها تصمیم گرفتیم که صف رو بپیچونیم. به هر طیقی بود از صف وایسادن خلاص شدیم و رفتیم تو کلاس خودمون حالا بماند که چه پلیس بازی هایی راه ننداختیم.
تو کلاس من رو میز معلم نشسته بودم و یکی از دوستام رو صندلی خودش نشسته بود یکی از دوستام هم داشت تو کلاس قدم میزد که گفت : اه چرا اینقدر از سطل زباله صدا میاد؟ رفت جلو وبا پا زد به بدنه سطل که در همان زمان یه موش از سطل پرید هوا و اومد پایین رفت یه گوشه . ما به هم نگاه کردیم و من گفتم چی بود؟ دوستم گفت: موش. هر سه تامون سریع بلند شدیم و به سمت در رفتیم و ناچارا رفتیم پایین . حالا رئیس آموزش و پرورش و مدیرمون به ما یه نیم نگاهی کردن که اینا بالا چکارمی کردن؟ ما هم بی اعتنا و خیلیییییییییییییی ریلکس رفیم پیش بقیه بچه ها ، دوستام میگفتن خیلیییییییییییییییی ضایع بازی در آوردین.
حالا رفتیم پیش آقای کشاورز(تو بوفه کار میکنه) میگیم موش تو کلاسه بگیرش میگه: بهش بگید میاد بیرون.
میگیم شوخی نمیکنیما !!!!!!!!!! میگه : میترسم.
خلاصه روز جالبی بود کلی خندیدیم.........فعلا بااااااااای نظر یادتون نره ها.

سلام به همه ی دوستای گلم . حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی برام جالبه که نظرتون رو درمورد سوال بالا بدونم خوشحال میشم نظر بدین.
برای قطع جریان برق چه باید کرد ؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد!
نصف النهار چیست ؟ همان شام است که در واقع نصف نهار است که برای شام مانده است!
آخرین دندانی که در دهان دیده می شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی!
چرا دوچرخه خودش نمی تواند به ایستد؟ چون خیلی خسته است!
اگر کسی قلبش ایستاده بود چه می کنید؟ برایش صندلی می گذاریم !
دارچین چگونه درست می شود؟ وقتی یک چینی را دار بزنند!
چرا لک لک موقع خواب یک پایش را بالا می گیرد ؟ چون اگر هر دو تا رو بالا بگیرد ؛ می افتد!
اگر شخصی خیلی سر شناس باشد ؛ به نظر شما چه کاره است ؟ آرایشگر!
اگر تلویزیون روشن نشد چه می کنید ؟ آن را هل می دهیم و می زنیم کانال دو!
شباهت دماسنج با ورقه ی امتحان در چیست؟ هر دو وقتی به صفر می رسند آدم می لرزد!
چرا دود از دودکش بالا می رود ؟ چون ظاهرا چاره ی دیگری ندارد!
شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیست ؟ هر دو تاشونو دیر کشیدن بیرون!
فرق یخمک با آتروپات در چیست؟ یخمک خوشمزه تر است!
فرق باتری با مادر زن در چیست ؟ باتری حداقل یک قطب مثبت دارد اما مادر زن هیچ چیز مثبتی ندارد!
اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده است چیست ؟ طلاق!
چه طوری زیر دریایی رو غرق می کنند؟ یه غواص میره در میزنه !
سر جلسه خواستگاری... بعد از نیم ساعت سکوت! مادر داماد: ببخشین، کبریت دارین؟ خانواده عروس: کبریت؟! کبریت برای چی؟! مادر داماد: والا پسرم می خواست سیگار بکشه... خانواده عروس: پس داماد سیگاریه...؟! مادر داماد: سیگاری که نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سیگار میچسبه... خانواده عروس: پس الکلی هم هست...؟! مادر داماد: الکلی که نه... والا قمار بازی کرد، باخت! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره... خانواده عروس: پس قمارم بازی میکنه...؟! مادر داماد: آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن... خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟! مادر داماد: زندان که نه... والا معتاد بوده، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن... خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟! مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد... خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! نتیجه: همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین!!!!
در بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند.يکی از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده . خانه . سربازی يا تعطيلاتشان با هم حرف می زدند.هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف می کرد.بيمارديگردرمدت اين يک ساعت.باشنيدن حال وهوای دنيای بيرون.روحی تازه می گرفت.
مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت.اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان با قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد.مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.روزها و هفته ها سپری شد.يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند.مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايشانجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد, اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد .با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد.مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا چنين مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند ؟پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد.چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند...
.: Weblog Themes By Pichak :.







