رویایی شبانه زیر باران

$ آنان که زندگی را می سازند زندگی را می بازند . با زندگی نساز ، زندگی را بساز $

خاطره....
سلام سلام

من چهارشنبه از اردبیل اومدم ....با کلی قضیه های جدید....اول از همه که مردیم تا بلیط بگیریم ....ما شش نفر از دخترای رشت بودیم که قرار شد باهم بیایم....این ماشینای سواری میگفتن بیاید من هر شش نفرو تا رشت میبریم کرایه نفری 15000 تومن ما میگفتیم آخه اقا چطور میخوای جا بدی شش نفرو تو یه ماشین؟؟؟؟؟؟؟؟ میگفت یه نفر جلو 5 نفر پشت  آخه این جماعت انگار مارو گوسفند فرض کرده بود(البته دور از جون) ....ما هم گفتیم نمیخواد دست شما درد نکنه ما با اتوبوس میریم...یه اقایی هم اقایی کرد برامون بلیط گرفت و مارو تا ترمینال برد و کلی کمکمون کرد و هیچ پولی نگرفت ما هم حسابی شرمنده ی اخلاقش شدیم....خدا خیرش بده...

خلاصه رفتیم سوار ازین اتوبوس بزرگا شدیم که اسمش همون volvo هستش ...کمک راننده طبق معمول به همه یه کیک و یه اب میوه میده  یکی ازین دوستای من فکر میکنه فقط داره به اون میده یارو تا میاد بهش کیک و ابمیوه رو بده دوستم میگه اقا نمیخوام بخدا نمیخواد دستتون درد نکنه و از این حرفا ...کمک راننده که داره از خنده منفجر میشه میگه خانوم صلواتیه...ما که چسبیدیم به سقف از خنده بماند بقیه ی افراد...وسط راه یجا نگهمون داشتن گفتن بیاید پایین یه هوایی تازه کنید و واسه سرویس بهداشتی....رفتیم قسمت سرویس بهداشتیش یه درش انگار قفل بود منم واسم سوال پیش اومد که چرا این یکی در قفله هیچی دیگه با پا افتادم به جونش هر کاری کردم در باز نشد بعد 2 دقیقه یهو در باز شد و یه اقایی از اونجا اومد بیرون ...دوستام و من داشتیم از خجالت میمردیم ....اخه هیچکس نبود بگه مرد حسابی نمیتونی یه ندا بدی که من این داخلم؟؟؟اگه در باز میشد که با سر میرفتی تو کاسه توالت....

و اما امروز شنبه ست و دوشنبه ایشالا باید برگردم.....ایندفعه برم امکان داره تا یه ماه نتونم برگردم

دلم تنگ میشه....برام دعا کنید...راستی نظر یادتون نره ها.....فعلا خدانگهدارتون....

[ شنبه 1393/07/12 ] [ 13:46 ] [ مهدیه ]

[ ]

خوابگاه
سلام به همه خوبین؟

الان که اینو می‌نویسم ساعت پنج صبحه و من خوابگاهم و همه خوابن

اینجا اینترنت ندارم واسه همین نمیتونم بیام بهتون سر بزنم شرمنده الانم با گوشی اومدم

فعلا خدانگهدارتون

 

[ چهارشنبه 1393/07/09 ] [ 5:55 ] [ مهدیه ]

[ ]

موفقیت....

جاده ی موفقیت سر راست نیست

پیچی وجود دارد به نام شکست

  دور برگردانی به نام سردرگمی

سرعت گیرهایی به نام دوستان

چراغ قرمزهایی به نام دشمنان

چراغ احتیاط هایی به نام خانواده

تایرهای پنچری خواهید داشت به نام شغل

اما اگر یدکی بنام عزم داشته باشید

موتوری به نام استقامت

و راننده ای بنام خدا

به جایی خواهید رسید که موفقیت نام دارد

 

[ یکشنبه 1393/06/30 ] [ 13:53 ] [ مهدیه ]

[ ]

فردا میرم....
سلام ....فردا قراره برم اردبیل...فردا شب این موقع به امید خدا تو خوابگاهم....برام دعا کنید هم اتاقی و دوستای خوبی گیرم بیاد.....

امشب همسایه هامون اومدن خونمون و دوستامم اومدن برای خداحافظی... فیلم هندی بود امشب خدا کنه برای خانوادم نبودنم عادی شه

امیدوارم بتونم بهتون سر بزنم یعنی اینترنت گیرم بیاد

این گل هم تقدیم به شما ...البته خودتون گل هستین....

 

خدانگهدار.....

[ جمعه 1393/06/28 ] [ 21:11 ] [ مهدیه ]

[ ]

سفر در اردبیل...
سلام دوستان خوبین؟ ایشالا که خوب باشید...

دیروز برای ثبت نام دانشگاه  رفتم اردبیل و ساعت 9 شب بود که برگشتم....

اونجا که رفتم تقریبا پشیمون شده بودم که چرا اومدم آخه همه ترکی حرف میزدن منم که هیچی حالیم نمیشد احساس غریبی بهم دست داده بود عینه اینکه بری خارج و همه انگلیسی بحرفن و تو هیچی حالیت نشه کلا از زندگی نا امید شده بودم که یهو دیدم دوستم وارد اون سالن که نشسته بودیم شد وقتی دیدمش انگار که دنیا رو بهم داده باشن اینقدر خوشحال شدم بعدش رفتم پیشش دیدم دوباره همکلاسی شدیم  اونم مثله من اتاق عمل قبول شده بود

خلاصه نوبتم شد برای دادن پرونده ها و ثبت نام رفتم پیش مسئولا....آقاهه یه چیز به ترکی گفت من متوجه نشدم بهش گفتم ببخشید میشه فارسی بگید...یکم نگام کرد باز حرفشو به ترکی تکرار کرد....یه پسره هم بعد من نوبتش بود اونم اردبیلی بود دید من هیچی حالیم نمیشه برام ترجمه میکرد

جای بدی نیست مردمش خونگرم و خوبن....جاتون خالی یه دریاچه ی شورابیل داره خیلی قشنگه اونجا هم یه سر زدیم....شنبه قراره برم و بمونم...از اونجا ده بار گریه ام گرفت اما یواشکی گریه میکردم...فقط به این فکر میکردم چطوری اونجا بمونم بی خانواده و بین کسایی که از زبونشون هیچی نمیفهمم؟

نمیدونم اونجا  اینترنت گیر میارم یا نه؟ باید اول اونجا یه کافینت پیدا کنم  تا بتونم بیام وبلاگ...

خدا کنه بهم زود انتقالی بدن

ببخشید سرتونو درد آوردم........حالا استامینوفن میخواین بدم؟ تعارف نکنیدا

التماس دعا و خدا نگهدار....

[ یکشنبه 1393/06/23 ] [ 19:46 ] [ مهدیه ]

[ ]

ما آدمیم...
ما آدمیم ....آ.....دم....زندگیمون به یه نفس بستگی داره به یه دم و بازدم....زندگیمون به یه قلب بستگی داره که داره تند و تند میزنه....اما قلبمون اونی نیست که ظاهرش نشون میده...توقلبمون خیلی چیزا برای گفتن وجود داره....گاهی قلبمون میشکنه از بعضی آدما  از بعضی حرفا از همونایی که همجنس خودمونن یعنی آدم اند...

گاهی دلمون میگیره...اینقدر احساس خفگی بهمون دست میده که دوست داریم سرمونو بزنیم به دیوار...دوست داریم فریاد بکشیم...گاهی یه چیزی آروممون میکنه...یه چیزی که همه ی آدما از چشاشون جاری میشه و اشک میشه مرحم دلمون... میشه احساسمون...

گاهی بعضی چیزا رو دوست داری دلت بهت میگه آره .....ولی..... ما آدمیم....  و یه چیز دیگه هست که نمیذاره فقط به دلمون گوش بدیم...ما عقل داریم...نمیدونم عقل داشتن کجا خوبه و کجا بده؟ اما....چی میشد اگه همه فقط دل داشتن؟؟؟؟؟؟؟....یه کاری که دوست نداری انجامش بدی ولی مجبوری انجامش بدی چون...عقلت میگه اون کار درسته....

ما آدمیم ...گاهی اونقدر بدجنس میشیم که یادمون میره کی هستیم و چی هستیم و کجای دنیا قرار گرفتیم....ما آدمیم....گاهی اونقدر مهربون میشیم که دوست داریم برای کمک به یکی از خودمون هم که شده بگذریم....ما همونی هستیم که با یه آهنگ غمگین ناراحت میشه با یه آهنگ شاد سرزنده و شاد....ما همونایی هستیم که گاهی با نوشتن ....با نقاشی کردن...با اشک ریختن ....با تنها بودن ...آروم میشیم..

ما آدمیم همونایی که تا یه چیز میشه تازه یاد کسی که همیشه بیاد ماست میفتن....خدا....میدونی چقدر دوست دارم....شاید نبینمت....شاید صداتو نشنوم....ولی میدونم داری نگام میکنی...میدونم حواست بهم هست...خواستم اینجا بهت بگم که یادمه کی هستم....یادمه چجوری به مرتبه ی آدمیت رسیدم....خدایا اگه یه روزی یادم رفت که مثله بقیه ام ...یعنی که آدمم...اگه یه روزی شد دیدی دارم همه چیزو فراموش میکنم...با مهربونیات یادم بیار بذار شرمندت شم بذار همیشه من شرمنده ی تو باشم..چون تو بهترینی...دوست دارم...

 


برچسب‌ها: یادمون باشه که یاد کسی باشیم که همیشه بیاد میاست

[ پنجشنبه 1393/06/20 ] [ 22:17 ] [ مهدیه ]

[ ]

شیرینی قبولی....
سلام سلام خوبید؟ خوشید؟ چخبرا؟

اول از همه دهنتون رو شیرین کنیدمیدونم که میدونید دلیل شیرینی چیه....

بله بله درسته دانشگاه قبول شدم...

اما کجا و چه رشته ای؟

از رشته ای که قبول شدم خوشم میاد ولی جایی که قبول شدم دوره و  باید از خانواده جدا شم برام سخته....برام دعا کنید که خوابگاه جور شه...

راستی یادم رفت بگم....من رشته ی اتاق عمل تو دانشگاه اردبیل قبول شدم

نمیدونم شاد باشم یا ناراحت....از وقتی که جواب اومد همه یجورایی حالشون گرفته ست....دوست ندارن که ازشون جدا شم اما چاره ای نی اگه امسال نرم یه سال عقب میفتم....خدا کنه همه چیز برام جور شه

ممنونم که پستمو خوندید دوستان برام دعا کنید....خدانگهدار

[ سه شنبه 1393/06/18 ] [ 23:47 ] [ مهدیه ]

[ ]

سلامی دوباره...
سلام خوبین؟ یه مدت دیر اومدم راستش یه اتفاق بد برام افتاد مادرم از یجای بلند  افتاد و کمرش آسیب دید خدا رو شکر به خیر گذشت فقط باید چند ماه استراحت کنه تا خوب شه....

سه روزه قراره جواب انتخاب رشته ها بیاد من دق کردم هی میام میبینم اومده؟ میبینم نه...

 

راستش نمیدونم چی بنویسم....تو یه دو راهی گیر افتام ....نمیدونم کدوم راه درسته....یه راه به نفع منه ولی اون یکی راه به ضرر همه.... میترسم ....

میترسم از روزی که اون اتفاق که نمیخوام بیفته

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 1393/06/17 ] [ 18:23 ] [ مهدیه ]

[ ]

بعضی حرفا رو نمیشه زد....
بعضی حرفارو نمیشه زد و من از همین حرفا یه عمره که پرم آخه کی از حال کی با خبره؟ من یه عمره از خودم حرف میخورم.....

واقعا نمیشه همه ی حرفا رو زد....گاهی دلت پره ...گاهی احساس سنگینی میکنی و انگار یه چیزی داره از تو داغونت میکنه....ته ته دلت میدونی دلیلشو ولی نمیتونی به زبون بیاری....گاهی میگی دوست داری  با یکی درد و دل کنی ....اما وقتی بهت میگن بگو گوش میدم میمونی که از کجا شروع کنی؟؟؟؟...بعدشم با لبخند میگی چیزی واسه گفتن ندارم...هــــــــــــــــــــــی روزگار خیلی بدبختی...چون همه ، همه چیز رو از چشم تو میبینن....همه موقع بدبختی صدات میکنن و میگن : روزگار وافعا حق ما این بود؟

من واقعا پر شدم ، من نمیدونم چمه؟ شایدم بدونمو و نخوام بگم...ولی من دوست ندارم با کسی حرف بزنم فقط دوست دارم برم جایی که فقط خودم باشم و خدام بعد فقط داد بزنم اینقدر داد بزنم که پر شم از خالی.....وقتی حالم بدتر میشه که به رویاهام فکر میکنم....رویا هایی که دارن هی ازم دور و دووووووووورتر میشن....و رویایی شبانه زیر باران....شاید بارون رویاهامو شست و با خودش برد....شاید من عوض شدم....

نمیدونم چرا احساس خوبی ندارم....انگار که خدا دستاشو ازم گرفت....انگار که دیگه دوسم نداره...خدایا دوسم داری؟؟؟؟  خدایا دستامو بگیر و بلندم کن.....نذار از پا بیفتم...دوست دارم...

 

 

[ سه شنبه 1393/05/28 ] [ 14:21 ] [ مهدیه ]

[ ]

به جمع دانشجو ها اضافه میشم....
سلااااااااااااااااااااااااااااام به همه خوبین خوشین؟

همونطور که میدونید جواب کنکور اومده و منم جوابشو گرفتم

و اما رتبه ام

.

.

.

.

.ادامطلب


ادامه مطلب

[ دوشنبه 1393/05/13 ] [ 15:23 ] [ مهدیه ]

[ ]