X
تبلیغات
رویایی شبانه زیر باران
تاريخ : سه شنبه 1392/12/20 | 23:59 | نویسنده : مهدیه

سلام دوستا ی گلم خوبین؟

چخبرااااااااااااااااااا؟

ممنونم تو این مدت که پست نذاشتم و کم اومدم بهم سر زدید...

و اما این پستم بخاطر دو تا چیزیه:

1- تولد خودم اگر چه گذشت

2-تولدت داداشمـــــــــــــــــــــــه

داداشی تولدت مبارک

انشاالله همیشه موفق باشی و به همه ی آرزو هات برسی....

بدووووووووووووو شمع هارو اول روشن کن بعد آرزو کن بعدشم

شمع ها رو فوت کن تاااااااا میلیون سال زنده باشی....   تولدت مبارکــــــــــــــــــ

دوستان عزیز دست بزنیــــــــــــــــــــــد...

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک....

و اما من نوشت:

دوستای خوبم من تا تابستون نمیام وبلاگم رو آپ کنم اما تابستون میام و به همتون سر میزنم کنکور نزدیکه و من باید درس بخونم همتونو دوست دارم خدانگهدار همتون....



تاريخ : دوشنبه 1392/08/20 | 22:9 | نویسنده : مهدیه

به سلامتی اونایی که می دونی هیچ وقت نمی تونی بهشون زنگ بزنی ولی بازم
دلت نمی یاد شمارشونو از فون بوکت پاک کنی.....ا


بسلامتی بچه های قدیم که با ذغال واسه ی خودشون سبیل می ذاشتن تا شبیه
باباهاشون بشن
نه بچه های الان که ابروهاشون رو بر می دارن تا شبیه مادراشون بشن.


سلامتی اون دختر بچه ای که قدش به شیشه ی پرادو نرسید لاستیکشو پاک کرد


به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره به راننده گفت :پول خورد ندارم کرایه همه رو حساب کن.


به سلامتی هر کس که درونش داره میسوزه اما ترجیح میده لبهاشو بدوزه

.

دوستان عزیزم من تا یه مدت نمیتونم بیام و پست جدید بذارم نظر بدین هر وقت بیام میخونم و جواب میدم دوستون دارم فعلا




تاريخ : دوشنبه 1392/08/13 | 22:46 | نویسنده : مهدیه


سلام به همه ی عزیزان...
ایام محرم رو به همه ی شما و خانواده های محترمتون تسلیت عرض میکنم....
التماس دعا....


تاريخ : سه شنبه 1392/07/30 | 22:50 | نویسنده : مهدیه

سلام دوستان عزیزم تو این پست یک شعر از خودم رو براتون گذاشتم امید وارم خوشتون بیاد...راستی نظر یادتون نره ها... انتقادی یا پیشنهاد شما برای من محترمه.

بازم دوباره کنج اتاقم

صدای مهربونتو شنیدم

کنار پنجره برای دیدن تو

کشیک رفت و آمد و کشیدم

دیدم داری رد میشی از خیابون

یکم آهسته تر برو مهربون

میخوام ببینمت یکم عزیزم

دلتنگیهامو یا نگام بریزم

چقدر امروز میاد بهت بارونیت

آقا شدی اما کجاست خانومیت؟

خانوم تو من نیستم وتو نخواستی

فقط بخند عشقتو ما نخواستیم

خنده ی تو مال اونه همیشه

گلم چرا یادت فراموش نمیشه؟

من گول بچگی هامونو خوردم

برای خنده های تو می مردم

وقتی بهم مهربونی می کردی

حسرت با تو بودنو میخوردم

یادت میاد یه روز توی خیابون

برف می بارید دون دون از آسمون

با هم آدم برفی درست می کردیم

چه روز های قشنگی رو رد کردیم

خاطره ها میرن ولی قلب من

منجمده از خاطره های تو

بارون گریه های من می باره

قلبم منجمدتر میشه دوباره

اگه میخوای بری برو بی وفا

عشق یه طرفه نداره صفا

جای پاهات روی قلبم میمونه

دلت گرفت برگرد به همین خونه



تاريخ : سه شنبه 1392/07/09 | 21:28 | نویسنده : مهدیه

چقدر جالبه تا وقتی که هستی هیچکس نمیگه هست هیچکس نمیگه حالت چطوره هیچکس بهت اهمیت نمیده حتی هیچکس نمیشینه حرفاتو گوش بده  و تویی و یه دفتر خاطره که مرهم درداته ، ولی وقتی که میری تازه همه میگن چه آدمی بود چه رویایی داشت چقدر تنها بود ...

دو هفته پیش خبر تصادف یه دوست رو شنیدم از من دو سال کوچیکتر بود ولی میشناختمش گفتن رفته تو کما همه امید به برگشتنش داشتن میگفتن جوونه برمیگرده تا اینکه چند روز پیش گفتن فوت کرد من خیلی ناراحت شدم دختر خیلی خوبی بود هیچ گناهی نداشت مطمئنم الان تو بهشته ولی همش با خودم میگم اون خیلی وقت داشت واسه زندگی اون هنوز انتخاب رشته نکرده بود هنوز دانشگاه نرفته بود ازدواج نکرده بود بچه دار نشده بود ولی این دنیا رو ترک کرد ...

هرچند  راحت شد از این دنیا ، دنیایی که تا دروغ نگی دوست ندارنت ، دنیایی که توش ریا موج میزنه و به ساحل نامردی میرسه.

دنیایی که همه دو چهره شدن دنیایی که اگه ساده باشی و و یه چهره ، بهت میگن تو خیلی دلت پاکه یعنی یک رنگی رو پاک بودن دل ربط میدن خیلی جالبه..

خیلی جالبه که همه دوست دارن باهاشون دو چهره رفتار کنی ، خیلی جالبه که وقتی دوستت داره راه اشتباه رو میره باید تشویقش کنی واگرنه حسودی و دشمنشی  ، خیلی جالبه که همه ازت انتظار دارن ولی تو نباید  از هیچکس  انتظاری داشته باشی.....و......

واقعا دیگه خسته شدم....




تاريخ : شنبه 1392/07/06 | 21:50 | نویسنده : مهدیه

یک روز معلمی در کلاس برای بچه های ساده دل درباره ی انکار خدا سخن می گفت از بچه ها پرسید:

معلم:بچه ها مرا می بینید؟

_ آری

معلم:این میز را می بینید؟

_آری

معلم:این عکس را می بینید؟

_آری

معلم: بچه ها خدا را می بینید؟

_نه

معلم از فرصت استفاده کرد و گفت: بنابراین خدایی نیست ، اگر خدایی وجود داشت او هم همانند من؛ میز و عکس دیده می شد.بچه ها متحیر بودند که چه پاسخ دهند که یکی از آن ها از جا بلند شد و گفت: آقا اجازه می دهید؟

معلم گفت: بگو

شاگرد گفت:اگر اجازه بدهید من می خواهم سوالاتی نظیر پرسش های شمابرای بچه ها مطرح کنم.

معلم گفت: مانعی ندارد

شاگرد گفت: بچه ها! دست معلم را می بینید؟

_آری

شاگرد:چشم معلم را میبینید؟

_آری

شاگرد:بچه ها عقل معلم را میبینید؟

_نه

شاگرد:بچه ها بنابراین، طبق گفته ی معلم،او نباید عقل داشته باشد چون او گفت که هر چیری وجود دارد باید دیده شود ما که عقل او را نمی بینیم پس او عقل ندارد!!!....


من نوشت:

گاهی اوقات نیاز به دیدن نیست چون خدا رو با تمام وجودت حس میکنی فقط کافیه که تو خدا رو با تمام وجودت صدا کنی.

من خیلی جاها تو زندگیم خدا رو حس کردم اونجا بود که فهمیدم خدا از رگ گردن هم بهم نزدیک تره....



تاريخ : دوشنبه 1392/06/11 | 21:0 | نویسنده : مهدیه
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.


پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به ...

پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!
دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.
دو ونسزو می گوید: در این هفته، اینبهترین خبری است که شنیدم. .



تاريخ : چهارشنبه 1392/05/30 | 23:11 | نویسنده : مهدیه

وقتی خدا از پشت دستهایش را روی چشمانم گذاشت

از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم

که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم.....


خدایا دوست دارم....



تاريخ : یکشنبه 1392/05/27 | 12:25 | نویسنده : مهدیه

سلام به همه ی دوستای گلم خوبین؟ یه خبر خوب امروز یعنی 27 مرداد تولد بهترین دوستم زهرا جووووووووووووونه و ما میخوایم اینجا براش یه جشن بگیریم.

اول از همه به افتخار خودتون یه کف محکم بزنید...

 

خوب از همراهیتون متشکرم اول از همه از گروه موزیک دعوت میکنم که بیان... با کف زدنتون همراهیشون کنید.

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

سپاسگذارم ازشون حالا هم از گروه رقص دعوت میکنم تا بیان..

                    

و حالا رقص انفرادی ..

smiley-icon-gifs-206.gif

حالا نوبتی هم شده باشه نوبت کیکه کف بزنین من برم کیک رو بیارم...

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقدر خوشگله!!!!!!!!!!!!!!!!

امیدوارم زهرا جونم خوشش اومده باشه ..

خوب زهرا جون اینم کادو... اول چشماتو ببند...

باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود... بعد بازش کن امیدوارم ازش خوشت اومده باشه.

خوب این گل تقدیم به شما...

البته میدونم خودم گلم نیازی به گل نبود....

چند آرزو: زهرا جون تو این یه سالی که باهات بودم بهم خیلی لطف کردی خیلیییییییییییییییییییی دوست دارم امیدوارم تو کنکور رشته ی مورد علاقتو قبول شی و تو تمام مراحل زندگیت موفق باشی فقط اینو بدون آخر همه چیز خوبه اگه بد بود مطمئن باش آخرش نیست.... خداحافظ.

1392/5/27




تاريخ : جمعه 1392/05/11 | 23:46 | نویسنده : مهدیه
  • خانه دوستی
  • مطالب روز